پارت نود و یک :
با رسیدن به اولین موج جمعیت، همه سرپا ایستاده ابتدا سر هایشان را برای ورود رهبر گروه خوان زاده تکان دادند.
طلوع خوان زاده کم کسی نبود، نه در این جمع. زیرا با یک اشارهی او خیلی راحت یکی از آدم های این جمع ناپدید میشد و کسی هم ایرادی نمیگرفت!
زن و مرد، پیر و جوان به پیشواز آمدند و طولی نکشید که کل اهالی باغ متوجهی آمدن طلوع شدند.
طلوع، کسی که جان هزاران انسان را نجات داده و در ع
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤣🤣وای خدا
۲ ماه پیشهستی
0طلوع عزیزت؟همسرت؟چی میگی..؟🤣گند زدنات جزو روتین های داستان شده پسرر..این دفعه طلوع نمیبردت اتاق قرمز..احتمالا خود بهزاد..🤣🤣
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خواست مثلا بگه این مال منه، غلط نکنم یادش نبود طلوع گفته به کسی نگو🤦🏻♀️
۲ ماه پیشهستی
0حسادت حافظه براش باقی نذاشته🤣🙁
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤭اره
۲ ماه پیشهستی
0وای این پارت خیلی خوب بود..خصوصا رقابتشون سر اینکه کی بهتره و بزرگتره و دارا تر هست..😉🤣🤣
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤭 فهمیدیم که سجاد خیلی داراست
۲ ماه پیشمهسا
0گل بود به سبزه نیز آراسته شد.. یعنی مادر طلوع هم رئیس پلیس یزد رو مث سجاد مجبور کرده باهاش باشه؟
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
امکان داره🤔 شایدم واقعا عاشقش شده
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0واقعا طلوع و مادرش مثال بارز مادرو ببین دختر بگیر هستن